أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

68

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

ستارگان كى يوسف عليه السلام در خواب ديد چه بود ؟ مصطفى آن سر مبارك را ساعتى در پيش افگند ، آنگه سر برآورد و گفت : اگر من شما را خبر دهم بنامهاى آن ستارگان ، شما به خدا ايمان آريد و مسلمان شويد ؟ گفتند : بلى . آنگه سيد صلع گفت : حق عز و جلّ مرا خبر داد از نامهاى ايشان ، جبرئيل آمد از خداوند جليل . نام آن يازده ستاره كى يوسف عليه السلم بخواب ديد ، كى ماه و آفتاب او را سجود كردند : يكى حربا بود ، دوم طارق ، سيم ذيال ، چهارم ذو الكتفين ، پنجم قابين ، ششم ثاب ، هفتم عموران ، هشتم مصبح ، نهم فيلق ، دهم حروح ، يازدهم فرع « 1 » . آن « 2 » دو « 3 » جهود گفتند « 4 » : راست گفتى اى محمد ، بدان خداى كى جان خلق عالم در قبضهء تقدير « 5 » اوست كى در كتاب ما نام اين ستارگان همين است كى تو گفتى . پس گفتند « 6 » : آن‌كس كى بدين راستى خبر دهد از علوم غيب ، او نباشد مگر رسول خداوند « 7 » بىعيب « 8 » پس گفتند « 9 » : « اشهد ان لا إله الا اللّه و انك محمدا « 10 » رسول اللّه . » نكته : يوسف آن ستاره‌ها را بديد « 11 » ، از ديدن آن بخواب « 12 » آفت و محنت رسيد . و سيد صلع « 13 » نامهاى ايشان بگفت ، از « 14 » گفتار او سبب ايمان و معرفت آمد . ازينجا بود كى سيد را صلع « 15 » چون « 16 » پرسيدند كى : يوسف نيكوتر بود يا تو ؟ قال « 17 » « هو احسن و انا املح . » گفت « 18 » : يوسف « 19 » نيكوتر بود ، اما من نمك‌ترم . « 20 » گفتند ، چرا ؟ گفت « 21 » : زنان مصر « 22 » در يوسف نگرستند « 23 » و سرانگشت « 24 » ببريدند و بيگانگان در من نگرستند « 25 » ، زنار از پشت « 26 » ببريدند « 27 » .

--> ( 1 ) - از « جابر رضى اللّه عنه . . . » ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - گفت ( 5 ) - قدرت ( 6 ) - گفت ( 7 ) - حق ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - گفت ( 10 ) - يا محمد ( 11 ) - + بخواب ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - آن ( 15 ) - عليه الصلاة و السلم ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - فقال ( 18 ) - يعنى ( 19 ) - او ( 20 ) - شيرين‌ترم ( 21 ) - + زيرا كى چون ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - نگريستند ( 24 ) - دست ( 25 ) - نگريستند ( 26 ) - ميان ( 27 ) - + قوله